سيد جعفر سجادى

1500

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

افراد متوقف بر شرطى است كه حركت باشد و بنا بر اين تغير هر يك افراد فى ذاته و با قطع نظر از آن شرط كه حركت باشد ممكن است و لكن با قيد و لحاظ آن شرط ضرورى است . و ما از ضرورت در فن منطق و احكام قضاياى منطقيه تنها ضرورتى را ميخواهيم كه مقتضاى ذات موضوعات باشد نه ضرورتهائى كه با لحاظ قيود و شرايط باشد و آن ضرورتها و وجوبهايى كه بسبب قيد و شرطى مانند وقت ، حال و جز آنها باشد در حقيقت ضرورت مطلقه نباشد و در اين گونه موارد ذاتها و افرادى كه متصف باينگونه ضرورات شده‌اند ذاتا و بدون لحاظ اين شرايط و قيود ممكن‌اند . و نيز از قضيهء « كل ج ب » اين معنى را نخواهيم كه هر يك يك افرادى كه در خارج وجود داشته باشند و « ج » باشند « ب » خواهند بود و همين طور منظور اين نيست كه هر يك يك افرادى كه در ذهن‌اند و « ج » ميباشند « ب » خواهند بود و بلكه منظور ذات افراد ج است و اعم از خارج و ذهن است . در بيان بازگشت همهء قضايا به موجبهء ضروريه چون ممكن را امكان و ممتنع را امتناع و واجب را وجوب ضرورى است پس شايسته و اولى اين است كه جهات قضايا يعنى وجوب و امتناع و امكان آنها را جزء محمولات آنها قرار دهيم بطورى كه در جميع احوال قضايا به صورت ضروريه درآيد بدين ترتيب كه امتناع و امكان و وجوب را جزء محمولات كنيم و مجموعا با قيد ضرورت نسبت بموضوعات دهيم چنان كه گوئى « كل انسان بالضرورة هو ممكن ان يكون كاتبا » يا « كل انسان يحب ان يكون حيوانا » و « كل انسان يمتنع ان يكون حجرا » و اين ضرورت همان ضرورت « بتاته » مىباشد زيرا آن امتناع و يا امكانى كه در علوم بررسى و جستجو ميكنيم جزء خواست و مطلوب ما است يعنى اگر در علوم از امتناع يا امكان چيزى جستجو ميكنيم اين جستجو و بررسى متعلق به مطلوب و خواست ما است و نه منظور بررسى امكان و امتناع اشياء بعنوان اينكه جهتى از جهات قضايا باشد زيرا جهت در همهء قضايا ضرورى است آن هم ضرورت مطلقه و اصولا ما نمىتوانيم هيچ حكمى صادر كنيم مگر در مواردى كه بضرورت آن آگاه باشيم و بعبارت ديگر ما را نرسد كه حكم جازم قطعى صادر كنيم مگر آنچه را كه ميدانيم كه بالضرورت چنين است يعنى ضرورت به شرط و قيد مانند اينكه بگوئيم « كل ج بالضرورة يمكن ان يكون ب » و يا « بالضرورة يمتنع ان يكون ب » و بنا بر اين هيچ قضيهء وارد نمىشود مگر بتاتة تا آنجا كه همهء صفات و حالاتى را كه ممكن است در وقتى از اوقات براى فرد حاصل شود مثلا مانند « تنفس » ميتوان با قيد ضرورت جهتى نسبت بموضوعات داد و مثلا گفته شود « كل انسان بالضرورة يتنفس و قتاما » و بديهى است كه ضرورى بودن تنفس براى انسان در وقتى از اوقات هميشگى است و همين طور ضرورى نبودن و يا ممتنع بودن تنفس براى انسان در غير آن اوقات ضرورى است و امرى است كه براى هميشه لازمهء انسان است يعنى لازمهء